خیلی دوست دارم که بیام و زیاد بنویسم ولی فرصت نمیشه. علی رغم اینکه بیشتر اوقات خانه هستم و مشغول پارسا و حتی فرصت نوشتن ندارم ولی حس بیکاری و یا شاید تکراری بودن روزها باعث شده که احساس دلتنگی زیادی داشته باشم. از وقتی از ایران برگشتم ,اینجا دلم رو زده. نه اینکه بگم دوست دارم ایران باشم ولی فعلا که دوست ندارم اینقدر هم دور ایران باشم. اگر به خودم بود ترجیح می دادم یه جایی می بودم که می تونستم زود به زود و کوتاه مدت برم ایران سر بزنم.شاید وقتی دوباره به کار و درس برگردم احساسم هم تغییر کنه و حرفم رو پس بگیرم. ولی چیزی که مطمینم اینه که کسی با روحیه من اینجا بدون درس خوندن و کار کردن دوام نمیاره. اینقدر باید درگیر باشم و دور از خونه که دلتنگ و بی حوصله نشم.
گاهی اما به این فکر می کنم که چقدر وقت بود که دوست داشتم دور از استرس و با خیال راحت مدتی رو در خانه سپری کنم. الان همون موقع است که باید لذتش رو برد مخصوصا با بچه ای مثل پارسا. دیر یا زود این روزها می گذرن و فقط خاطره ای ازشون باقی می مونه.
پارسا ۹ ماهه شد. چیزی به راه افتادنش باقی نمونده. کم کم داره بدون ساپورت می ایسته. از خودش صداهای مختلف در میاره مثلا می گه : گا گا , دد, آگا و... هنوز غریبی نمی کنه ولی از کسانی که موهای فرفری بلند دارن می ترسه. از صدای جارو برقی جدیدا می ترسه. به پنکه سقفی و آگهی بازرگانی وسط برنامه های تلویزیونی که از ایران پراد می بینیم علاقه وصف ناشدنی داره. توی وب کم مامان و بابای من رو می شناسه و خیلی عکس العمل نشون می ده. وقتی باباش میاد خونه هر حا که باشه تا صداش رو می شنوه چهار دست و پا میاد جلوی در و می نشینه و شروع می کنه به دست دستی.
ادامه خواهد داشت...
دلاویزترین...ما را در سایت دلاویزترین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17